|
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر// کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
دی شیخ با چراغ...
کور نبودیم اما به تدریج آب مروارید زندگی کورمان کرد. جراحی کار شیخ نیست قلندری شیردل می خواهد تا نقاب از مردمک بردارد تا در لایتناهی تاریکی کورسوی امیدی پدیدار گردد.
|لينك ثابت| نوشته شده توسط جشنواره در 28 تير 1388 و ساعت 18:40از موضوع :نوشته های من
دیوانه می شوم
این بار واقعادیوانه می شوم غذا می خوریم ( ماده) ُ در سلولها می سوزد (انرژی) قسمتی از این غذا جزو بدن می شود(ماده) قسمتی بدن را به حرکت در روی زمین وا می دارد ( انرژی) به یاد جمله معروف ( از خاک به خاک) می افتم یک چیز معلوم نیست وقتی می میریم چه می شویم؟! ماده یا انرژی؟!
در خاک قرار می گیریم ( ماده) قسمتی توسط باکتری ها به انرزی تبدیل می شود ( انرژی) همه چیز برای ما تمام می شود؟! اما این چرخه تبدیل ماده و انرزی همچنان ادامه دارد.... چه از ما باقی می ماند؟! چه مدت باقی می ماند؟ هیچ! یعنی به خاطر هیچ زندگی می کنیم!! همین؟! فکر کنم دیگر دیوانه شده ام . هیچ! |لينك ثابت| نوشته شده توسط جشنواره در 27 تير 1388 و ساعت 17:40از موضوع :نوشته های من
بهار
بهار آمده است بدون هیچ توجهی به آمدن یا رفتن سرما و شروع به خواندن نغمه دوباره زیستن کرده است حال با توست که با این ملودی دلنشین همصدا شوی و یا در غار تنهایی خویش به خواب زمستانی فرو روی
باید برخاست زمستان را پایانی است بهاری
|لينك ثابت| نوشته شده توسط جشنواره در 25 فروردين 1388 و ساعت 13:53از موضوع :نوشته های من
قطره
زندگی جریان دارد... جاری شو ای قطره! دریا دیدنی تر از رود است و سفر کن تا ابر تا از آسمان نگاهی تازه به دنیا بیفکنی و همسفر باباد از کران تا کران سفر کنی
|لينك ثابت| نوشته شده توسط جشنواره در 4 اسفند 1387 و ساعت 22:41از موضوع :نوشته های من |
نوشته های پیشین
|




